زبانحال حضرت زینب سلام الله علیها با برادر در برگشت به کربلا
چهل منزل پناه آوردهام از غم به تنهایی سراپا سوختم از ماتَمت هر دم به تنهایی قیامی را که تو آغاز کردی جاودان کردم ندیدم غیر زیـبایی و دیدم غـم به تنهایی تـمـام کـاروان را دلتــسـلـی دادهام امـا ولی پشتم شکست از کربلا کمکم به تنهایی چه زجری دارد اینکه بیبرادر؛ بین نامحرم بمانَد یک زنِ غمدیده بیمَحرم... به تنهایی سرت بر نیزه و دستانِ من بسته! چکید اشکم سرِ بازار رویِ معجـرم؛ نمنم به تنهایی شبیه کـوه از کـوفه به شامِ بیحـیا رفـتم میانِ سلسله، در هلهله محکم؛ به تنهایی پس از کرببلا حال دلم هر روز بدتر شد تمایل داشت بعد از رفتنت قلبم به تنهایی دلم خوش بود در جان دادنم بالا سرم هستی رقم خورد آه... با پیراهنت مرگم به تنهایی! |